خوب داشتم میگفتم اخلاقش نه اونقدر بد نشد که بگی غیر قابل تحمل باشه نه اینطوری نبود .طوری شده بود که زود بهونه میگرفت .با دانشگاه رفتنم مخالفت کرد  بعد با طرزه برخوردم با بقیه . با رفت وآمدم با دوستام و خیلی چیز های دیگه که منو خیلی ناراحت میکرد من اصلا نمیتونستم تحمل کنم که یکی به من زور بگه .....هر شب گریه میکردم ....اونم خیلی ناراحت میشد ولی نمیدونستم که چرا این کارا رو میکرد که بعد از چند روز با کلی اسرار بهم گفت  ......گفت که قبل ازدواجمون چندتا از دوستام یه حرفایی خیلی بدی رو درمورد من بهش گفتن ولی چون اون منو دوست داشت به این حرفا توجه ای نکرده و میخواست که من حتما واسه اون بشم که آخر به خواستش رسید دیگه..........

بعد از اینکه قضیه رو بهم گفت من همه چیز رو واسشو توضیح دادم و در زومان مجردی چه کارهایی که انجام داده بودم و چه مکان هایی که میرفتم ..میشه گفت یه جورایی اعتمادشو جلب کردم و قسم خوردم که به جز عشقم به کسه دیگه ای فکر نکمم و نیکنم ونخواهم کرد .........از فردای اون روز اخلاقش تغییر کردد ....شد عشق خودم با همون اخلاقه اول ....... خیلی دوستش دارم دیوووووونه وار عاشقشم ..

(ادامش واسه یه روزه دیگه .........فعلا)