salam
یکی از فامیلامون که واسه شهر خودمون نیست از سفر حج برگشته بود که ماها هم دعوت بودیم همون ادمی که روز سیزده مون رو خراب کرد ، مادرشوهرم رو میخواست باهام بد کنه البته شده بودا ولی خب من از دلش دراوردم وازش عذر خواهی کردم که باهام خوب شد خلاصه .....بیخیال گذشته ها گذشته ....... میخواستم بهتون بگم که مامانم اینا با مادرشوهرم و خواهرشوهرم وبقیه میخواستن برن که خواهرشوهرم گفت: شما هم بیاین خوش میگذره که شوهرم گفت من ازشون خوشم نمیاد نمیایم .....بعد گفتن خب بذارن من برم .....میدونین شوهرم چی گفت؟؟؟؟ واسه اولین بار بود که اینطوری حرف میزد ...بهم گفت اگه ببرینش که من از خدامه منم مجردی خوش میگذرونم .....خیلی بهم بر خورد اشک تو چشام جمع شد .......ولی وقتی دیدم که این حرف رو بهم زد منم لج کردم و رفتم ...خوب کاری کردم؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا هم بهم خوش نگذشت چون همه حواسم پیش عشقم بود ولی اون عین خیالم نبود ....اصلا بهم نه زنگی نه اس ام اسی .چیکارش میشه کرد دلم طاقت نداد خودم بهش زنگ زدم .....برگشتم خونه دلم واسش خیلی تنگ شده بود وقتی دیدمش داشتم پر درمیاوردم ولی اون خیلی خونسرد فقط سلام کرد و گفت خوبی ......شبش از گریه نتونستم بخوابم ولی اون تخت خوابید .......
فعلا ....امیدوارم بخونید و اگه حرفی داشتین بگین ....فعلا
دختری هستم که فکر میکردم با ازدواج تمام مشکلاتم حل میشه و از تنهایی بیرون میام ولی نمیدونستم که از همه وقت تنها تر میشم .......بعد خدا تنها عالم منم!!!!!!!!!!!!!!!!!